خانهي هنرمندان
اينكه كسي خودش را شبيه «جان لنون» يا «ريچارد براتيگان» آرايش كند، پيپ بكشد و حرفهاي مثلا روشنفكرانه بزند، لزوماً به معني اين نيست كه سوادي هم داشته باشد؛ شايد ميخواهد بيسوادياش را با اين تظاهرات، جبران كند...
هر وقت سري به خانهي هنرمندان ميزنم، همان آدمهاي هميشهگي را ميبينم... همانها كه پيرزني، حين عبور از كنارشان، در حالي كه لبهي چادرش روي زمين ميكِرّيد (به قول خودش!)، به صفت «فاحشهها»، مفتخرشان كرد و خندهشان را برانگيخت! همانها كه لباسهاي غيرمعمول ميپوشند و سيگار ميكشند و به كولهشان، انواع و اقسام پيكسل (از علامت بيلاخ گرفته تا تصوير چهگوارا) آويختهاند و توي كيفدستيشان، هميشه كاندومي چيزي پيدا ميشود!
قاعدتاً هركس هرطور كه ميپسندد، زندهگي ميكند يا دستكم بهتر است اينطور باشد؛ من هم مامور گشت ارشاد نيستم كه به پوشش آدمها، بند كنم يا در زندهگي خصوصيشان انگولك كنم... امّا ميگويم اگر تا آخر عمر هم علف بكشيم، براتيگان و اُستر نميشويم؛ اگر با تمام دخترهاي زيباي شهر بخوابيم، ماركز نميشويم؛ اگر پيكسل تمام اسطورههاي چپ را به خودمان بياويزيم، چپي نميشويم؛ اگر روز و شبمان، كافهگردي باشد و سيگار را با سيگار روشنكردن، همينگوي و كارور نميشويم؛ و با غرغره كردن نام هايدگر و هوسرل و آدورنو و بنيامين و ژيژك و لكان و آگامبن و چامسكي و... (بهشرطي كه درست تلفّظشان كنيم) پيش دوستدخترمان، ذرهاي به شعور فلسفيمان اضافه نميشود كه نميشود...
ميگويند هنرمندها، يك چيزيشان ميشود... بله، حتماً آن كساني كه نام بردم، يك خلخلياي چيزي داشتهاند در زندهگي كه اينچنين، شيفتهگان را به تقليد از خود واداشتهاند؛ اما نكته اينجاست كه اين خلخلي، يا تفاوت يا هرچه كه اسماش هست، از يك نياز دروني و عميق مايه ميگيرد... وقتي براتيگان برميدارد و مدام تلهويزيون ميخرد به عشق اينكه بهسمتشان شليك كند، از يك حس عميق پستمدرنيستي ميآيد، حسي كه زندهگي را مسخره و خلخلي ميبيند و اين در آثارش جاري است و تمام اينها درونيِ او شده است؛ رفتارش متظاهرانه نيست، سطحي نيست...
من شاگرد كلاسهاي داستاننويسي آقاي آبكنار هستم و ايشان را از نزديك ميشناسم... گاهي فكر ميكنم اگر ايشان، جوانياش را گذاشتهبود پاي اينكه توي كافهي خانهي هنرمندان، سيگار پشت سيگار بكشد و فيلمهاي نديده و كتابهاي نخوانده را نقد كند و براي دوستدخترش مزخرف ببافد و با اعتمادبهنفس آبكي، از برنامههاي آيندهاش براي تغيير عالم هستي ور بزند و رمان محبوباش را، مثلاً، «خشم و هياهو» (البته نسخهي انگليسي نه ترجمهاش، چرا كه به ترجمهها اطميناني نيست!) بداند، بيآنكه كلمهاي از آن فهميده باشد، ما الان اين نويسندهي حرفهاي و مدرس باشعور را نداشتيم؛ كسي كه دنبال اداواطوار نيست و نيامده بهقصد شهرت و شهوت و...؛ آمده به عشق ادبيات، بيهيچ اغراقي... نوشتن، نياز دروني اوست، با كلمهها عشقبازي ميكند، آنها را مقدس ميداند؛ و مهمتر اينكه شيفتهي آموختن است و باز، آموختن. ميتواند برايات، مثل يك دانشآموختهي فلسفه، ويتگنشاين را توضيح بدهد، بيآنكه پيكسلي از او را به خودش آويخته باشد يا قصد خودنمايي داشته باشد. هم اوست كه از مُد و هياهو و زلمزيمبو و متفاوتنمايي بندتمباني بيزار است و عميقتر ميانديشد... همين آقاي آبكنار ميگويد (نقل به مضمون)، ممكن است ما خيلي حرفهاي خوشگلي بزنيم، از دموكراسي و پلوراليزم گرفته تا اومانيسم و تساهل و تسامح...؛ امْا سر بزنگاه، نشان ميدهيم كه در كيسهمان چيست و تمام اينها، به اين دليل است كه آن مفاهيم، درونيمان نشده و برايمان باد هواست يا اسباب ديگرفريبي (خودفريبي) و يا...
دوستاني كه هنوز گيرهاي مامورهاي پليس اطراف خانهي هنرمندان، كلافهشان نكرده، ميتوانند همچنان به سيگاركشيدن كنار حوض يا توي كافه ادامه دهند... حرف من هم خطاب به همهي آنها نبود؛ من كساني را ميشناسم كه جزو نابهنجارترين آدمهاي اجتماعاند، چه در ظاهر، چه در باطن، امّا خوب يا بد، عميقاند، و آثارشان، قابل دفاع و خواندني و ديدني است...
اعترافات
اينكه فردي همچون «محمدعلي ابطحي»، كه تا دو ماه پيش، منتقد سرسخت سياستهاي حاكم بود و نتايج انتخابات را مهندسيشده ميدانست و رسماً از بروز تقلب حرف ميزد، بهيكباره تغيير موضع بدهد و احتمال دستكاري در نتايج را صفر بداند و عليه مرام فكري خودش موضع بگيرد، دستكم دو دليل دارد؛ يا در اين دو ماه، سندي محكم به وي (و ديگر زندانيان سياسي) نشان داده شدهاست، كه او را مجاب به تغيير موضع كرده و يا اينكه وضع بد بازداشتگاه و شكنجه و ضرب و شتم و...، چارهاي جز اعتراف اجباري، مقابل او قرار نداده است.
اگر آن سند، آنقدر محكم و قاطع است كه منتقد سرسختي همچون ابطحي
را قانع كرده، چرا منتشر نميشود تا ميليونها معترض به نتايج انتخابات هم قانع شوند
و ديگر به خيابانها نريزند و اعتراض نكنند و اللهاكير فرياد نزنند؟ و اگر اين
اعترافات، بعد از شكنجه و تهديد و ارعاب به دست آمده، آيا وجاهت قانوني و حقوقي
دارد؟ آيا ميتوان به آن استناد كرد؟
اگر چنين سندي در دست بود، قاعدتاً كار به
سركوب و زندان و بازداشت و قتل و كشتار نميانجاميد؛ سندي كه حكومت به دست ميدهد،
لابد همين دادگاههاي نمايشي است... و كسي چه ميداند كه پشت ديوارهاي بلند اوين، بر
ابطحي چه گذشته است؟
يك بام و چند هوا
1/ قتل فاشيستي زني مسلمان در آلمان، دستمايهاي شد براي حكومت ايران، تا بار ديگر، «نظام سلطهي غرب» و دستگاه قضايي كشورهاي امريكايي و اروپايي و سازمان ملل متحد و شوراي امنيت و دموكراسي و ليبراليزم و چه و چه را زير سوال ببرد... يك شهروند، در دادگاهي در آلمان، به فجيعترين شكل، بهدست يك فاشيست متعصب، به قتل رسيد و البته، كسي نيست كه اين عمل را تاييد كند؛ حادثهاي تلخ بود و گران... امّا پرسش اينجاست كه چرا حكومت ايران، كشتار وحشيانهي اويغورها (مسلمانانِ تركتبار چيني) را محكوم نميكند؟ آيا خون آن زن مصري، رنگينتر از خون دهها تني است كه به جرم اعتراض مسالمتجويانه به سياستهاي تبعيضآميز دولت چين، بهدست نيروهاي امنيتي و گارد ويژه و چه و چه، به قتل رسيدهاند؟ آيا اين انساني است كه بهسبب روابط خوب ديپلماتيك و اقتصادياي كه ميان ايران و چين برقرار است، چشممان را بهروي اين نسلكشي آرام و مخملين ببنديم؟
2/ يكي از نمايندهگان مجلس، گفتهاست كه فعلاً نميتوان راجع به اين حادثه (كشتار مسلمانان چيني) اظهار نظر قطعي كرد؛ چراكه هنوز ابعاد اين ماجرا روشن نيست! احتمالاً بايد چند ده نفر ديگر از مسلمانان، در چين به قتل برسند تا ابعاد ماجرا روشن شود و آقايان تحركي نشان دهند!
3/ دو تن از مراجع قم، با صدور بيانيههايي، كشتار مسلمانان در چين را محكوم كردهاند؛ اين اقدامات، تحسينانگيز و محترم است... امّا ميخواهم بپرسم كه اين مراجع عاليقدر، چرا در زماني كه نيروهاي امنيتي و گارد ويژه و لباسشخصيها و چه و چه، مردمان ايران را كتك ميزدند و دستگير ميكردند و تظاهرات را به خاك و خون ميكشيدند، سكوت اختيار كرده بودند؟ آيا اين سكوت، به معناي تاييد اين اعمال است؟ آيا بستن راههاي ارتباطي و انسداد در امر اطلاعرساني را در يك ماه اخير تاييد ميكنند؟ آيا بازداشت صدها تن از مردمان اين سرزمين، اعم از روشنفكران، فعالان سياسي، روزنامهنگاران، دانشجويان، و شهروندان عادي را تاييد ميكنند؟ آيا قتل شماري از جوانان اين سرزمين را تاييد ميكنند؟
4/ اگر كشتار و سركوب بد است، لابد در همهجاي دنيا بد است؛ ايران و غزه و چين و چچن و آلمان و امريكا و... مگر آنكه ايدهئولوژي براي ما تصميم بگيرد، نه الزامات انساني...
توی لابی دانشكده، صدایِ فریاد بود و خندههایِ عصبی؛ رئیس دانشكده، میخواست آراممان كند... گفت با آقایی از دفتر رهبری صحبت كرده و او گفته قرار است مهندس موسوی به دیدار رهبری برود و احتمالاً اوضاع تغییر میكند. رئیس تلاش میكرد پرنسیپِ آبكیاش را حفظ كند و خونسرد باشد... وقتی داشت میگفت ما كنار شماها هستیم، كسی حوصلهی اعتراض نداشت. گفت نامهای بنویسید و امضا جمع كنید در اعتراض به وقایع كوی، ما و استادان هم همراه شما هستیم و استعفا میكنیم... كسی این ژستهای روشنفكرانه را باور نكرد، دوباره شعار دادیم!
نیما كه اصلاً حال خودش را نمیفهمید، از ته سالن، با آن صدای گرفتهاش من را صدا زد؛ با چند نفر از همكلاسیهاش بود... به آنها گفت، بچّهها مهران نویسندهست! میتونه نامه رو بنویسه... رفتیم توی كلاسی، صندلیها را مثل زمان امتحانات چیده بودند، با حداكثر فاصله از هم... بچهها رو به تخته بودند و من محاذیشان. گفتم چی بنویسم؟ نیما گفت یه نامه بنویس خطاب به رهبر... گفتم، فرهادِ رهبر؟... نیما كلافه گفت، نه! رهبر ايران! گفتم، دقیقاً دربارهی چی؟... حرفهایی زدند كه مو برتنام راست شد؛ دختری گفت از بیرون كوی، به سمت ما سنگ پرت میكردند، لب دختری زخمی شده و شیشههای خوابگاه فاطمیه را شكستهاند و فحشهای ركیك میدادهاند... لباسشخصیها به كوی پسران حمله كردهاند و زدند و كشتند و بردند... هیجانشان را معصومیتی كودكانه مهار میكرد، میخواستند خردوهروایتهایشان را در نامهام بیاورم، اما فقط یك برگ A4 فرصت داشتم. رفتم گوشهی خلوتی و چیزكی نوشتم، با این امید كه صدای بچههای خوابگاه را منعكس كنم... دادم به نیما و او با صدای بلند برای همه خواند... بعد هر كس چیزی گفت، بنویس به سمت ما شلیك كردن! بنویس كلی رو بازداشت كردن! بنویس همهجا رو خون گرفتهبود! بنویس همهی قفسههای كتابخونه رو چپه كردن! بنویس وسایل بچّهها رو داغون كردن! بنویس یازهرا! یازهرا! میگفتن! بنویس! بنویس! بنویس!... آرام گفتم بچّهها، همین هم كافیه، اگه بخوایم همهرو بنویسیم كه میشه یه رمان... تا حالا هیچوقت بهخاطر یك نوشته این همه آدم از من تشكر نكرده بودند، تشكركردنشان هم معصومانه و غریب بود، امّا دوست داشتند تمام آن فاجعهای را كه شب قبل از سر گذرانده بودند، روایت كنم، با تمام جزئیاتاش... بهتشان از این كشتار و از این حقكشی، كلامشان را بریدهبریده كردهبود؛ توی این حال، «دستات درد نكنهشان» خیلی واقعی بود... .
روایت من را، روایتهای تكاندهندهی داشنجوها ساخته بود؛ آن روز هنوز عكسهای فاجعه منتشر نشده بود... بعدها دیدم كتابخانهی كوی را، كه خودم هم میان قفسههایاش قدم زدهام و كتابهای پروپیماناش را میشناسم... دیدم سایت كوی را، با مانیتورهای واژگوناش... دیدم در و پنجرهها را كه با تبر، شكسته شده بودند... و دیدم دیوارهای آغشته به خون را... كمكم فهمیدم فاجعه یعنی چه... نه! «فهمیدم فاجعه یعنی چی» حرف گندهایست...
چند روز بعد با دوستی از اهالی خوابگاه حرف میزدم... گفت كه فردای فاجعه، زمین و دیوارها را شستهاند تا قطرهای خون ماسیده بر سطحی نباشد... از سرنوشت آن نامه هم خبر ندارم، نمیدانم به دستِ رهبر رسید یا نه؟ چیزی كه هست، میگویند عدّهای كشته شدهاند و عدّهای بازداشت... من امّا میدانم نمیتوانم روزی، صدای نعرهی آن رذلِ یازهراگویِ قمه به دست را در فضای یك داستان، بازبتابانم، كه این تراژدی، نویسندهی قدری را میطلبد، همسنگ تولستوی و همینگوی و... .

پروردگارا
گریه مکن
درست میشود...
شمس لنگرودی
نمیخواهم بار دیگر احمدینژاد را رئیسجمهور ببینم
بازی احمدینژاد، جوانمردانه نبود؛ مثل كشتیگیری كه انگشت در چشم حریف فرو میكند و با هوچیگری و شانتاژ، داور را میفریبد و جو را به نفع خودش برمیگرداند. اما منشاش مردانه كه نیست، هیچ، كثیف و رقتانگیز است.
كدام قانون به احمدینژاد اجازه داده است در جایی كه هر چه باشد، محكمهی قضایی نیست، بدون سند و مدرك و شاهد، كسانی را متهم به دزدی و اختلاس و دستدرازی به بیتالمال كند؟ كدام شرع، او را مجاز دانسته به دیگران تهمت بزند و فرافكنی كند و جرمهایی را به كسانی نسبت دهد كه فرصت دفاع از خویش را ندارند؟ احمدینژاد از كدام مصونیت آهنین برخوردار است كه میتواند هر سخنی را، بیآنكه ذرهای از عاقبت آن بترسد، بر زبان آورد؟
احمدینژاد هم محصول همان مكتبی است كه فاطمه رجبی و شریعتمداری و مایلیكهن و الهام و حاج منصور ارضی را پرورش داده و به آنها لباس مصونیت پوشانده است؛ این چنین است كه فاطمه رجبی، به هاشمی تهمت میزند، شریعتمداری، خاتمی را به ترور تهدید میكند، مایلیكهن، زمین و زمان را گروهبان قندلی و كوتوله خطاب میكند، الهام از دزدی و اختلاس در 24 سال گذشته میگوید و حاج منصور ارضی هم سخاوتمندانه، میگوید حق عبدالله نوری را كف دستاش خواهد گذاشت!
این گروه اقلیت، كه زمامدار امور كشورند، و البته چیزی فراتر از آن را در اختیار دارند، انگار هر روز فربهتر و وقیحتر میشوند و بیش از پیش میپندارند قیم و صاحب و مالك ملتاند؛ ایشان تصور میكنند حقیقت بهتمامی نزد آنهاست و دیگران، یكسره چرند میگویند؛ هاشمی و خاتمی و موسوی و قالیباف را نجس میشمارند. ناطقنوری و لاریجانی و توكلی را خائن میدانند. خوش ندارند حتا مراجع تقلید در كارشان چونوچرا كنند، چه برسد به روزنامهنگاران و روشنفكران. حرف، حرف آنهاست. رسانهی ملی (؟) باید در ید قدرت آنها باشد. بهزعم آنها، منتقدان از امریكا و اسرائیل پول میگیرند و دروغ مینویسند. آنها تحمل صدای مخالف را ندارند؛ یاسنو و شرق و شهروندامروز و كارگزاران و هممیهن و مردموجامعه را در كنار بسیاری از وبلاگها و سایتهای منتقد توقیف میكنند، چون كمترین نقد و اعتراض را برنمیتابند. موج خشم آنها، تنها اصلاحطلبان و منتقدان و روشنفكران را دربرنمیگیرد؛ خودیها هم اگر دست از پا خطا كنند، به جمع مال مردمخورها و طرفداران صهیونیستها میپیوندند؛ چنانكه قالیباف و رضایی و لاریجانی و توكلی و افروغ و خوشچهره و... بهدست حضرات، از اردوگاه اصولگرایی اخراج شدند و این سنگر ارزشی، از لوث وجود هر نامحرم و ناپاكی، پاك شد.
وقتی مناظرهی میرحسین و احمدینژاد را دیدم، بیش از همیشه با رئیسجمهور كشورم احساس بیگانهگی كردم. از او متنفر شدم، چون دروغ میگفت و تهمت میزد؛ او یك ماكیاولیست است، چون میخواهد با توسل به هر ابزاری، مشتی رای جمع كند. هم او بود كه روزگاری میگفت در امریكا، برای آنكه چند رای بیشتر جمع كنند، به همجنسبازان متوسل میشوند. اینك اوست كه مقابل چشم میلیونها بیننده، دروغ میگوید، مظلومنمایی میكند، و با سندسازی میكوشد مردم را بفریبد، تنها برای آنكه رای بیشتری جمع كند و عمر صدارتاش بیشتر شود...
لابد من كه این یادداشت را نوشتهام، از نظر احمدینژاد، اگر جیرهخوار امریكا و اسرائیل نباشم، دستكم مشاعرم را از دست دادهام؛ اما میخواهم بگویم كه شان من احمدینژاد نیست؛ چون او، به خواستههای من بیتوجه است، من را و امثال من را نادیده میگیرد... او من را رعایت نمیكند، چرا من او را رعایت كنم؟
با تمام وجود آرزو میكنم عمر ریاستجمهوری او، بیش از چهار سال نباشد. امیدوارم كسی كه دستكم، حداقلی از اخلاق را رعایت میكند و گستاخ و بیادب و دروغگو نیست، رئیسجمهور كشور من باشد تا من، خاطرهی تلخ این چهار سال را از ذهنام پاك كنم و به نجات كشورم امیدوار باشم. رای من در انتخابات پیشِ رو، تایید حكومت جمهوری اسلامی نیست، نفی دروغگویی و دغلكاری و عوامفریبی است. نمیخواهم بار دیگر احمدینژاد را رئیسجمهور ببینم...
چرا راي ميدهم؟
مشكل اساسي را كساني ميآفرينند كه لجوجانه، انتخابات را تحريم كردهاند. در دور دومِ نهمين دورهي انتخابات رياستجمهوري، آراي هاشمي 10 ميليون بود و آراي احمدينژاد 17 ميليون؛ در حالي كه 20 ميليون نفر راي نداده بودند. آيا اگر آن 20 ميليون نفر در انتخابات شركت ميكردند، امروز احمدينژاد رئيسجمهور بود؟!
كساني كه ميگويند راي نمي دهيم، اسير استدلالهاي نخنما هستند: لابد فكر ميكنند در انتخابات تقلب خواهد شد. اين يك احتمال نيست، بلكه حقيقتي محض است. بيشك در هر انتخاباتي در جمهوري اسلامي، تقلب شده است و خواهد شد. (كاري به ميزان وقاحت اين كار نداريم) اما هنگامي كه آرا، به ميزان قابل توجهي از هم فاصله داشته باشد (مثال روشن: تفاوت چند ميليوني آراي خاتمي و ناطقنوري در سال 1376) تقلب كارساز نخواهد بود. ديگي پر از كثافت را هرچه بيش تر هم بزني، بوي تعفناش را بيشتر ميشنوي. مگر چند راي را ميتوان دستكاري كرد؟ يك ميليون؟ دو ميليون؟ پنج ميليون؟ به اين ترتيب، كساني كه تصور ميكنند راي دادن اصولا امري بيهوده است و نامزدي غير از آنچه مردم ميخواهند، انتخاب ميشود، ناخودآگاه در جهت خواستههاي گروه اقليتي گام برميدارند كه مشاركت كمتر مردم، عمر صدارتشان را بيشتر ميكند.
از طرف ديگر، گروهي ميگويند نفسِ رايدادن، تاييد اعمال حكومت است و به طريق اولي، خودِ حكومت. به گمان من، وقتي به كساني كه به انتقاد از وضع موجود ميپردازند (به طور مثال كروبي و ميرحسين در اين دوره) راي ميدهيم، پيام راي ما، نه تاييد اعمال حكومت، كه انتقاد از آن و مناسباتاش است. حكومت با راي ما، ميفهمد كه صداهاي منتقد فراواني در جامعه يافت ميشود و نميتواند اين صداها را از ذهن خود پاك كند. راي ما، پيام روشني است كه خواب راحت را از حكومت ميربايد. اينگونه است كه تحريم انتخابات، نه تنها اعتراض نيست، بلكه كمك به بدتر شدن وضع موجود است. به اين ترتيب اگر مشاركت گسترده باشد، و نامزدهاي منتقد راي بالايي جمع كنند، حتا اگر احمدينژاد دوباره رئيسجمهور شود، باز هم پيروزي از آن ماست؛ چون توانستهايم صداي ميليونها نفر از منتقدان سياستهاي حكومت را باز بتابانيم و اين، دلهرهآورترين كابوسها را براي حكومت رقم ميزند. نفسِ راي دادن به نامزدي غير از احمدينژاد، حاوي پيامي عليه سياستهاي استبدادي و روشهاي غيردموكراتيك است. هرچهقدر مشاركت گستردهتر باشد، اين پيام با صداي بلندتري به گوش حكومت خواهد رسيد.
اما باز هم كساني هستند كه انتخابات را تحريم ميكنند: لابد سلطنتطلباني با كراواتهاي آويخته، كه هنوز فرح پهلوي را شهبانو خطاب ميكنند و در صداي آمريكا و اينجا و آنجا، به آخوندها فحش ميدهند! يا كساني كه آرماني ميانديشند و منتظرند نامزدي در قوارهي باراك اوباما، در سپهر سياسي ايران ظهور كند؛ يا اينكه سر در كار خويش دارند و منتظرند روزي معجزهاي رخ دهد و رژيم سياسي ايران تغيير كند، بيآنكه كوچكترين حضور عملي يا نظري داشته باشند!
واقعيت را بپذيريم. راه نجات ايران، اصلاحات بوده و هست. امري كه به زمان نياز دارد و حوصلهي من و تو و راي و كمكمان را ميطلبد. ديگر از انقلاب حرف نزنيم كه حالي براي خنديدن نمانده! اما ميتوانيم اين كشور را خردخرد و ذرهذره، با گفتمان اصلاحات، نجات دهيم. شان ما احمدينژاد نيست. چرا با راي ندادن، حكومت او را تداوم بخشيم؟ نگوييم همهشان مثل هم هستند، نگوييم همه سر در يك آخور دارند؛ ايدهآلگرا نباشيم. راي ندادن ما يعني تداوم شكست در سياست خارجي، يعني تورم و گراني، يعني سانسور و هنر و ادبيات، يعني مرگ آزادي بيان، يعني تحميق تودهها،... چرا بهدست خودمان، جهنم بسازيم؟
هر رايي كه به نامزدهاي منتقد ميدهيم، گامي برميداريم عليه محافظهكاري و استبداد. سرنوشتمان را خود به دست گيريم...
آبروي دختري در ميان جمع
رئيس دانشكدهي روانشناسي دانشگاهِ تهران، كه از قضا، روابط نزديكي با دولت نهم دارد و هر از چندي، در يكي از برنامههايِ صداوسيما، به عنوان «كارشناس» حضور مييابد و دربارهي روابط عروس و مادرشوهر، نكاتي را تذكّر ميدهد و از آخرين متدهاي تربيتِ كودك ميگويد، البتّه، عادت دارد گاهي، ضمن قدمزدن در سالنِ اصلي دانشكده، همراه خدم و حشم، توصيههايي به دختران دانشجو «داشتهباشد»... بر حسب اين وظيفه، چُنانكه خودم شاهد بودهام، جناب رئيس، ظاهر دختر دانشجويي را، لابد، «ناپسند» تشخيص دادند و با گفتن عباراتي چون «اين آرايشُ براي شوهرت نگهدار» و «اين قيافه به درد عروسي ميخوره» سعي ميكردند دخترك را شيرفهم كنند... در موردي ديگر، آنچنان كه شاهدان نقل ميكنند، آقاي دكتر، اينبار در ميان شلوغي سالن اصلي، دانشجويِ ديگري را توبيخ ميكنند و در حالي كه توجّه همه جلب شده، راجعبه ظاهر دانشجو، سخناني را ايراد ميكنند و دخترك را با آن چشمان گرياناش، تنها ميگذارند... اين برخوردها، محدود به دختران نبوده و پسران هم اگر موي سرشان، آغشته به «ژل» باشد، يا ايراد منكراتي ديگري داشته باشند، با نكتهسنجي جناب آقاي دكتر «افروز» مواجه ميشوند!
1/ اين برخوردها، دانشجويان را به اين نتيجه رسانده كه اگر قرار باشد با جناب رئيس، رودررو برخورد كنند، از استعمال هر گونه مواد آرايشي بپرهيزند، تار مويي از زير مقنعهي مشكيشان بيرون نزند، لباسشان بلند و تيره باشد، و موهاشان را به هيچيك از انواع ژل، آغشته نكنند... و براي محكمكاري، نگارنده پيشنهاد كرد كه پسران، موهاشان را با نمرهي 4 كوتاه كنند و ناخنهاشان بلند نباشد و دختران حتيالمقدور، زيرابرو برندارند...
2/ يادم ميآيد دوستي، به دفتر آقاي «افروز» مراجعه كرد تا تقاضايي مطرح كند (مثلاً تقاضاي بودجه براي انجمن علمي)... آقاي افروز، دوست ما را به يكي از معاونانشان ارجاع دادند و فرمودند كه سلسلهمراتب را بايد رعايت كرد و وظيفهي رئيس، رسيدهگي به اين امور نيست.
بعد از آن برخوردهاي كذايي، ما به اين نتيجه رسيديم كه يكي از وظايف رئيس دانشكده (اگر واقعاً «وظيفه» محسوباش كنيم!) اينست كه در سالن اصلي، آبروي يك دختر دانشجو را به بهانهيِ ظاهر نامناسب، در ميان جمع، به باد دهد!
3/ معاون آموزشي دانشكدهي روانشناسي، در يكي از نشريههاي دانشجويي، اين دانشكده را به يك «دبيرستان» تشبيه كرد... اين تعبير به مذاق دانشجويان خوش آمد؛ گيريم كه دبيرستان را دانشآموزاناش هم ميسازند...
4/ رئيس دانشكدهي علوم اجتماعي دانشگاه تهران، در جريان برنامهي تريبون آزاد دانشكده، فرمودهاند: (نقل به مضمون) «بعضي از دانشجويان، دانشگاه را با جاي ديگري اشتباه گرفتهاند و با لباس زير تردد ميكنند!»
5/ دانشگاه، اين روزها، لابد، يعني آنطور كه ميگويند، درگير مسائل بغرنجيست: افت تحصيلي دانشجويان، بحران ناتوانيِ علمي استادانْ همزمان با اخراج اساتيد دگرانديش، تحديد فعاليّتهاي سياسي و روشنفكرانه و در عوض خدمت به فعاليّتهايي كه محتواشان تبليغ براي دولت يا حكومتست، ناكارامدي روساي دانشكدهها و... فضاي اين روزهاي دانشگاه، فضايي مرده و افسردهكنندهست، لابد؛ شايد تعبير كساني هم كه به هر دليل، دانشگاهِ امروز را به دبيرستان تشبيه ميكنند، نادرست نباشد... امّا سرگرمي اين روزهاي دوستان در دانشكدهي ما، اين است كه ببيند امروز آقاي افروز »به كي گير ميده؟!»
خواندن، همین و تمام
كتابات را كه توي كوپهي مترو باز ميكني، دو/سه نفري سرشان را خم ميكنند تا در خواندن شريكات شوند؛ امّا ميداني كه تمركزت به هم ميخورد... با غيظ كتاب را ميبندي؛ اينها كه اينقدر به مطالعه علاقهمندند، چرا هيچوقت كتابي، مجلهاي چيزي با خودشان ندارند و چشمان مفلوكشان، خيره است به دستان ديگران؟
حالا كه نميتواني كتابات را بخواني (و چه كتابِ خوبي هم هست: «سَفرِ شب» يا بهروايتي «سِفرِ شب» كار «بهمنِ شعلهور» و كتاب نايابي هم هست و گاهي از اين ميترسي كه در ميان جمع، مامور امنيتياي چيزي باشد و تو و كتابات را ضبط كند و هيچوقت اين توهم توطئه، دست از سرت بر نداشته) سعي ميكني نوشتههايِ در و ديوار كوپه را بخواني... از تبليغات گرفته تا پيامهاي اخلاقي و نام ايستگاهها و... و سعي ميكني عيب و ايرادهاي نگارشي، يا كج و كولهگيِ گرافيكيشان را بيابي؛ و نميتواني بفهمي چرا از فلان فونت استفاده كردهاند؟ يا چرا گندمزار را سر هم نوشتهاند؟!
از ايستگاه متروي «هفت تير» كه بيرون ميآيي، جلوي يك دكهي روزنامهفروشي، پا سُست ميكني؛ يكي از علاقهمنديهايات، ايستادن جلويِ رديف روزنامههاست و نگاه سرسري به تيترهاشان؛ ميداني كه بايد همين يكي دو سه روزنامهيِ منتقد را قدر بداني، و گرنه معلوم نيست كه فردا همينها را هم توقيف نكنند و تو مجبور باشي پرتوپلاهايِ روزنامههايِ بيخاصيّت را تحمّل كني، كه بهقول «هومر» (شخصيّت اصلي رمان سفرشب، كه ياغي بود و روزمرهگيها را تحمّل نميكرد) به درد پاككردنِ آنجايِ آدم هم نميخورند... «شرق»، روزنامهي محبوبات، مدّتهاست توقيف شده؛ و همينطور مجلهيِ «كارنامه»، كه باهاش عشقبازي ميكردي، و «همميهن» و «شهروندامروز» و «روزگار» و «هفت» و«زنان» و «دنياي تصوير» و «ارژنگ» و قبلترها، «پيامامروز» و «جامعه» و «حياتنو» و «ايرانفردا» و...
بهاكراه، يك «اعتماد» برميداري؛ ميداني كه مطلقاً، رنگوبوي گذشته را ندارد، ولي غنيمتست... بهطرف خيابان «كريمخان» راه ميافتي... ابتدايِ خيابان، چشمات ميخورد به كتابفروشيِ «ويستار»، كه خوشبختانه دوباره باز شده... «دولتآبادي» را همينجا بود كه ديدي، و كتاباش را برايات امضا كرد... با خودت فكر ميكني كه كتابفروشيِ ويستار، تا همينجا هم خيلي پوستْكلفت بوده كه دوام آورده... تا كي دوباره، مشكلي براياش بتراشند؟
سر راهات، سري به نشر «چشمه» ميزني، با آن محيط دلانگيزش، كه ميداني فقط از يكجور سليقهيِ متعالي برميآيد، رعايت اين جزئيات... كتابها را نگاه ميكني: «عطر فرانسوي» (كارِ حسينِ مرتضائيانِ آبكنار كه چاپ دوم رماناش، توقيف شده) «زمينِ سوخته» (كار احمد محمود كه رمان «همسايهها»يش سي سالست مجوز چاپ نميگيرد) «تنگسير» (كارِ صادق چويك كه مجموعه آثارش، قبل از اينكه توزيع شود، به دستور وزارت ارشاد، خمير شد) «صد سال تنهايي» (كار ماركز كه داستان بلند «خاطرهي دلبركان غمگين من»اش، قبل از آنكه به چاپ دوم برسد، توقيف شد) «چهرهيِ مردهنرمند در جواني» (كار جيمز جويس كه رمان «اوليس»اش، سالهاست در انتظار مجوز چاپ است) و اين سياهه، پروپيمانتر خواهد شد اگر صادق هدايت و مهشيد اميرشاهي و قاسم هاشمينژاد و ناصر تقوايي و ابراهيم گلستان و... را بهش اضافه كني... و به حرفِ بانمكِ وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي فكر ميكني: (نقل به مضمون) بعضي كتابها را نميشود در جمع خانواده و بهصداي بلند خواند! و به اين فكر ميكني، اينها، همه بهانهست... «اروتيزم» بهانهشانست! و ياد حرفِ بانمكترِ رضا اميرخاني ميافتي كه: وزير ارشاد، [در جريانِ مجوز دادن به رمان «بيوتن»] لوطيگري كرد! چهطور اين حرف را هضم ميكني؟!
«كافه پيانو» (كارِ پرسروصدايِ فرهاد جعفري) را، عليرغم قيمتِ زيادش، ابتياع ميكني... و به حرف فرهاد جعفري فكر ميكني كه مردم ما، چند هزار تومان، پول پيتزا ميدهند، چرا همانقدر خرج كتاب نكنند؟ لابد به همين دليلست كه قيمتاش اينقدر زيادست... از نشر چشمه بيرون ميزني و از جلويِ نشر ني (كه مجموعهيِ «صد سال سينما : صد فيلمنامه» اش برايات خاطرههايِ دلانگيزي را تداعي ميكند و به اينهمه حّسن سليقه در طراحي اين مجموعه، غبطه ميخوري) عبور ميكني... برعكس چشمه، خلوتِ خلوتست... تا ميدان «وليعصر»، پيادهروي ميكني... تابلويِ سينما قُدس، يكي از اين فيلمهايِ بندتنبانيِ روز را تبليغ ميكند، كه فرقشان با سريالهاي آبكي تلهويزيون، هرزهنگاريِ پنهانشانست.
به مقصد «تختطاووس»، سوار تاكسي ميشوي؛ هنوز چند خط از فصل يازدهم سفر شب را نخواندهاي كه بغلدستيات با اعتمادبهنفسي كه به وقاحت پهلو ميزند، ميگويد: «ممكنه كتابتونو ببينم؟» و دومرتبه، توهم توطئه! چند دقيقهاي، كتاب را برانداز ميكند و بعد، پسات ميدهد... توي كيفاش را ميكاود و چند برگهي A4 به تو ميدهد و ميگويد: «اين مقالهيِ منه، راجع به شعر نو... خوشحال ميشم بخونيد و نظرتونو بگيد» ... نفسي بهراحتي ميكشي... اين يكي مامور نيست! مقاله را سرسري نگاه ميكني؛ نامهايي مثل شاملو، اخوان، فروغ، نيما و... بهچشمات ميخوردند...
ابتدايِ خيابان «لارستان»، از دوست اديبات، خداحافظي ميكني و به او قول ميدهي در اسرعوقت، سري به دانشكدهيِ ادبيات دانشگاه تهران بزني و گپ و چاي و سيگار... مدّتهاست كه گذرت به كتابفروشي «داروك» نيافتاده؛ روبهروي كتابفروشي كه ميايستي، جا ميخوري... زنان و مرداني را ميبيني كه پشت ميزهايي، مشغول نوشيدن از فنجانهاشان هستند؛ فكر ميكني اشتباه گرفتهاي... مغازههايِ اطراف را نگاه ميكني... نه، همه سرجايشان هستند... فقط اينكه، كتابفروشي، تبديل شدهست به كافه! از خودت ميپرسي آخه چرا؟! و خودت به اين سوال احمقانهات، جواب ميدهي... آنقدر دَمَغ ميشوي كه به كتابفروشي ديگري كه توي لارستانست سر نزني؛ همان كتابفروشياي كه مجبور شد بنا به دستور نميدانم كجا، فيلمهايِ اينگمار برگمن و آنتونيوني و برتولوچي را از پشت ويتريناش جمع كند...
با اوتوبوسهايِ «رسالت- مطهري» خودت را به خانه ميرساني... توي راه، به كتابهايي كه مخصوص اوتوبوسست و شهروندان محترم نبايد آنها را خارج كنند، نگاهي مياندازي... كتابهايي در تيراژ بالا، باكاغذ مرغوب، و البتّه مجاني! ياد دوست نويسندهات ميافتي كه براي جوركردنِ يك ميليون تومان پول، چهقدر تقلا كرد تا بتواند كتاباش را چاپ كند، در تيراژ دوهزارتا! دو هزارتا براي هفتاد ميليون جمعيّت!
تا به خانه ميرسي، مادربزرگات، با آن چهرهيِ خندان و مهرباناش، كتابها و روزنامه را دستات ميبيند و ميگويد: «چرا واسه اين چيزا پول ميدي، پولاتو جمع كن، سكه بخر براي روز مبادا!» و تو، فقط ميتواني به نشانهي تاييد، سر تكان دهي و لبخند بزني...


