خانهي هنرمندان
اينكه كسي خودش را شبيه «جان لنون» يا «ريچارد براتيگان» آرايش كند، پيپ بكشد و حرفهاي مثلا روشنفكرانه بزند، لزوماً به معني اين نيست كه سوادي هم داشته باشد؛ شايد ميخواهد بيسوادياش را با اين تظاهرات، جبران كند...
هر وقت سري به خانهي هنرمندان ميزنم، همان آدمهاي هميشهگي را ميبينم... همانها كه پيرزني، حين عبور از كنارشان، در حالي كه لبهي چادرش روي زمين ميكِرّيد (به قول خودش!)، به صفت «فاحشهها»، مفتخرشان كرد و خندهشان را برانگيخت! همانها كه لباسهاي غيرمعمول ميپوشند و سيگار ميكشند و به كولهشان، انواع و اقسام پيكسل (از علامت بيلاخ گرفته تا تصوير چهگوارا) آويختهاند و توي كيفدستيشان، هميشه كاندومي چيزي پيدا ميشود!
قاعدتاً هركس هرطور كه ميپسندد، زندهگي ميكند يا دستكم بهتر است اينطور باشد؛ من هم مامور گشت ارشاد نيستم كه به پوشش آدمها، بند كنم يا در زندهگي خصوصيشان انگولك كنم... امّا ميگويم اگر تا آخر عمر هم علف بكشيم، براتيگان و اُستر نميشويم؛ اگر با تمام دخترهاي زيباي شهر بخوابيم، ماركز نميشويم؛ اگر پيكسل تمام اسطورههاي چپ را به خودمان بياويزيم، چپي نميشويم؛ اگر روز و شبمان، كافهگردي باشد و سيگار را با سيگار روشنكردن، همينگوي و كارور نميشويم؛ و با غرغره كردن نام هايدگر و هوسرل و آدورنو و بنيامين و ژيژك و لكان و آگامبن و چامسكي و... (بهشرطي كه درست تلفّظشان كنيم) پيش دوستدخترمان، ذرهاي به شعور فلسفيمان اضافه نميشود كه نميشود...
ميگويند هنرمندها، يك چيزيشان ميشود... بله، حتماً آن كساني كه نام بردم، يك خلخلياي چيزي داشتهاند در زندهگي كه اينچنين، شيفتهگان را به تقليد از خود واداشتهاند؛ اما نكته اينجاست كه اين خلخلي، يا تفاوت يا هرچه كه اسماش هست، از يك نياز دروني و عميق مايه ميگيرد... وقتي براتيگان برميدارد و مدام تلهويزيون ميخرد به عشق اينكه بهسمتشان شليك كند، از يك حس عميق پستمدرنيستي ميآيد، حسي كه زندهگي را مسخره و خلخلي ميبيند و اين در آثارش جاري است و تمام اينها درونيِ او شده است؛ رفتارش متظاهرانه نيست، سطحي نيست...
من شاگرد كلاسهاي داستاننويسي آقاي آبكنار هستم و ايشان را از نزديك ميشناسم... گاهي فكر ميكنم اگر ايشان، جوانياش را گذاشتهبود پاي اينكه توي كافهي خانهي هنرمندان، سيگار پشت سيگار بكشد و فيلمهاي نديده و كتابهاي نخوانده را نقد كند و براي دوستدخترش مزخرف ببافد و با اعتمادبهنفس آبكي، از برنامههاي آيندهاش براي تغيير عالم هستي ور بزند و رمان محبوباش را، مثلاً، «خشم و هياهو» (البته نسخهي انگليسي نه ترجمهاش، چرا كه به ترجمهها اطميناني نيست!) بداند، بيآنكه كلمهاي از آن فهميده باشد، ما الان اين نويسندهي حرفهاي و مدرس باشعور را نداشتيم؛ كسي كه دنبال اداواطوار نيست و نيامده بهقصد شهرت و شهوت و...؛ آمده به عشق ادبيات، بيهيچ اغراقي... نوشتن، نياز دروني اوست، با كلمهها عشقبازي ميكند، آنها را مقدس ميداند؛ و مهمتر اينكه شيفتهي آموختن است و باز، آموختن. ميتواند برايات، مثل يك دانشآموختهي فلسفه، ويتگنشاين را توضيح بدهد، بيآنكه پيكسلي از او را به خودش آويخته باشد يا قصد خودنمايي داشته باشد. هم اوست كه از مُد و هياهو و زلمزيمبو و متفاوتنمايي بندتمباني بيزار است و عميقتر ميانديشد... همين آقاي آبكنار ميگويد (نقل به مضمون)، ممكن است ما خيلي حرفهاي خوشگلي بزنيم، از دموكراسي و پلوراليزم گرفته تا اومانيسم و تساهل و تسامح...؛ امْا سر بزنگاه، نشان ميدهيم كه در كيسهمان چيست و تمام اينها، به اين دليل است كه آن مفاهيم، درونيمان نشده و برايمان باد هواست يا اسباب ديگرفريبي (خودفريبي) و يا...
دوستاني كه هنوز گيرهاي مامورهاي پليس اطراف خانهي هنرمندان، كلافهشان نكرده، ميتوانند همچنان به سيگاركشيدن كنار حوض يا توي كافه ادامه دهند... حرف من هم خطاب به همهي آنها نبود؛ من كساني را ميشناسم كه جزو نابهنجارترين آدمهاي اجتماعاند، چه در ظاهر، چه در باطن، امّا خوب يا بد، عميقاند، و آثارشان، قابل دفاع و خواندني و ديدني است...

پروردگارا
گریه مکن
درست میشود...
شمس لنگرودی
آبروي دختري در ميان جمع
رئيس دانشكدهي روانشناسي دانشگاهِ تهران، كه از قضا، روابط نزديكي با دولت نهم دارد و هر از چندي، در يكي از برنامههايِ صداوسيما، به عنوان «كارشناس» حضور مييابد و دربارهي روابط عروس و مادرشوهر، نكاتي را تذكّر ميدهد و از آخرين متدهاي تربيتِ كودك ميگويد، البتّه، عادت دارد گاهي، ضمن قدمزدن در سالنِ اصلي دانشكده، همراه خدم و حشم، توصيههايي به دختران دانشجو «داشتهباشد»... بر حسب اين وظيفه، چُنانكه خودم شاهد بودهام، جناب رئيس، ظاهر دختر دانشجويي را، لابد، «ناپسند» تشخيص دادند و با گفتن عباراتي چون «اين آرايشُ براي شوهرت نگهدار» و «اين قيافه به درد عروسي ميخوره» سعي ميكردند دخترك را شيرفهم كنند... در موردي ديگر، آنچنان كه شاهدان نقل ميكنند، آقاي دكتر، اينبار در ميان شلوغي سالن اصلي، دانشجويِ ديگري را توبيخ ميكنند و در حالي كه توجّه همه جلب شده، راجعبه ظاهر دانشجو، سخناني را ايراد ميكنند و دخترك را با آن چشمان گرياناش، تنها ميگذارند... اين برخوردها، محدود به دختران نبوده و پسران هم اگر موي سرشان، آغشته به «ژل» باشد، يا ايراد منكراتي ديگري داشته باشند، با نكتهسنجي جناب آقاي دكتر «افروز» مواجه ميشوند!
1/ اين برخوردها، دانشجويان را به اين نتيجه رسانده كه اگر قرار باشد با جناب رئيس، رودررو برخورد كنند، از استعمال هر گونه مواد آرايشي بپرهيزند، تار مويي از زير مقنعهي مشكيشان بيرون نزند، لباسشان بلند و تيره باشد، و موهاشان را به هيچيك از انواع ژل، آغشته نكنند... و براي محكمكاري، نگارنده پيشنهاد كرد كه پسران، موهاشان را با نمرهي 4 كوتاه كنند و ناخنهاشان بلند نباشد و دختران حتيالمقدور، زيرابرو برندارند...
2/ يادم ميآيد دوستي، به دفتر آقاي «افروز» مراجعه كرد تا تقاضايي مطرح كند (مثلاً تقاضاي بودجه براي انجمن علمي)... آقاي افروز، دوست ما را به يكي از معاونانشان ارجاع دادند و فرمودند كه سلسلهمراتب را بايد رعايت كرد و وظيفهي رئيس، رسيدهگي به اين امور نيست.
بعد از آن برخوردهاي كذايي، ما به اين نتيجه رسيديم كه يكي از وظايف رئيس دانشكده (اگر واقعاً «وظيفه» محسوباش كنيم!) اينست كه در سالن اصلي، آبروي يك دختر دانشجو را به بهانهيِ ظاهر نامناسب، در ميان جمع، به باد دهد!
3/ معاون آموزشي دانشكدهي روانشناسي، در يكي از نشريههاي دانشجويي، اين دانشكده را به يك «دبيرستان» تشبيه كرد... اين تعبير به مذاق دانشجويان خوش آمد؛ گيريم كه دبيرستان را دانشآموزاناش هم ميسازند...
4/ رئيس دانشكدهي علوم اجتماعي دانشگاه تهران، در جريان برنامهي تريبون آزاد دانشكده، فرمودهاند: (نقل به مضمون) «بعضي از دانشجويان، دانشگاه را با جاي ديگري اشتباه گرفتهاند و با لباس زير تردد ميكنند!»
5/ دانشگاه، اين روزها، لابد، يعني آنطور كه ميگويند، درگير مسائل بغرنجيست: افت تحصيلي دانشجويان، بحران ناتوانيِ علمي استادانْ همزمان با اخراج اساتيد دگرانديش، تحديد فعاليّتهاي سياسي و روشنفكرانه و در عوض خدمت به فعاليّتهايي كه محتواشان تبليغ براي دولت يا حكومتست، ناكارامدي روساي دانشكدهها و... فضاي اين روزهاي دانشگاه، فضايي مرده و افسردهكنندهست، لابد؛ شايد تعبير كساني هم كه به هر دليل، دانشگاهِ امروز را به دبيرستان تشبيه ميكنند، نادرست نباشد... امّا سرگرمي اين روزهاي دوستان در دانشكدهي ما، اين است كه ببيند امروز آقاي افروز »به كي گير ميده؟!»
خواندن، همین و تمام
كتابات را كه توي كوپهي مترو باز ميكني، دو/سه نفري سرشان را خم ميكنند تا در خواندن شريكات شوند؛ امّا ميداني كه تمركزت به هم ميخورد... با غيظ كتاب را ميبندي؛ اينها كه اينقدر به مطالعه علاقهمندند، چرا هيچوقت كتابي، مجلهاي چيزي با خودشان ندارند و چشمان مفلوكشان، خيره است به دستان ديگران؟
حالا كه نميتواني كتابات را بخواني (و چه كتابِ خوبي هم هست: «سَفرِ شب» يا بهروايتي «سِفرِ شب» كار «بهمنِ شعلهور» و كتاب نايابي هم هست و گاهي از اين ميترسي كه در ميان جمع، مامور امنيتياي چيزي باشد و تو و كتابات را ضبط كند و هيچوقت اين توهم توطئه، دست از سرت بر نداشته) سعي ميكني نوشتههايِ در و ديوار كوپه را بخواني... از تبليغات گرفته تا پيامهاي اخلاقي و نام ايستگاهها و... و سعي ميكني عيب و ايرادهاي نگارشي، يا كج و كولهگيِ گرافيكيشان را بيابي؛ و نميتواني بفهمي چرا از فلان فونت استفاده كردهاند؟ يا چرا گندمزار را سر هم نوشتهاند؟!
از ايستگاه متروي «هفت تير» كه بيرون ميآيي، جلوي يك دكهي روزنامهفروشي، پا سُست ميكني؛ يكي از علاقهمنديهايات، ايستادن جلويِ رديف روزنامههاست و نگاه سرسري به تيترهاشان؛ ميداني كه بايد همين يكي دو سه روزنامهيِ منتقد را قدر بداني، و گرنه معلوم نيست كه فردا همينها را هم توقيف نكنند و تو مجبور باشي پرتوپلاهايِ روزنامههايِ بيخاصيّت را تحمّل كني، كه بهقول «هومر» (شخصيّت اصلي رمان سفرشب، كه ياغي بود و روزمرهگيها را تحمّل نميكرد) به درد پاككردنِ آنجايِ آدم هم نميخورند... «شرق»، روزنامهي محبوبات، مدّتهاست توقيف شده؛ و همينطور مجلهيِ «كارنامه»، كه باهاش عشقبازي ميكردي، و «همميهن» و «شهروندامروز» و «روزگار» و «هفت» و«زنان» و «دنياي تصوير» و «ارژنگ» و قبلترها، «پيامامروز» و «جامعه» و «حياتنو» و «ايرانفردا» و...
بهاكراه، يك «اعتماد» برميداري؛ ميداني كه مطلقاً، رنگوبوي گذشته را ندارد، ولي غنيمتست... بهطرف خيابان «كريمخان» راه ميافتي... ابتدايِ خيابان، چشمات ميخورد به كتابفروشيِ «ويستار»، كه خوشبختانه دوباره باز شده... «دولتآبادي» را همينجا بود كه ديدي، و كتاباش را برايات امضا كرد... با خودت فكر ميكني كه كتابفروشيِ ويستار، تا همينجا هم خيلي پوستْكلفت بوده كه دوام آورده... تا كي دوباره، مشكلي براياش بتراشند؟
سر راهات، سري به نشر «چشمه» ميزني، با آن محيط دلانگيزش، كه ميداني فقط از يكجور سليقهيِ متعالي برميآيد، رعايت اين جزئيات... كتابها را نگاه ميكني: «عطر فرانسوي» (كارِ حسينِ مرتضائيانِ آبكنار كه چاپ دوم رماناش، توقيف شده) «زمينِ سوخته» (كار احمد محمود كه رمان «همسايهها»يش سي سالست مجوز چاپ نميگيرد) «تنگسير» (كارِ صادق چويك كه مجموعه آثارش، قبل از اينكه توزيع شود، به دستور وزارت ارشاد، خمير شد) «صد سال تنهايي» (كار ماركز كه داستان بلند «خاطرهي دلبركان غمگين من»اش، قبل از آنكه به چاپ دوم برسد، توقيف شد) «چهرهيِ مردهنرمند در جواني» (كار جيمز جويس كه رمان «اوليس»اش، سالهاست در انتظار مجوز چاپ است) و اين سياهه، پروپيمانتر خواهد شد اگر صادق هدايت و مهشيد اميرشاهي و قاسم هاشمينژاد و ناصر تقوايي و ابراهيم گلستان و... را بهش اضافه كني... و به حرفِ بانمكِ وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي فكر ميكني: (نقل به مضمون) بعضي كتابها را نميشود در جمع خانواده و بهصداي بلند خواند! و به اين فكر ميكني، اينها، همه بهانهست... «اروتيزم» بهانهشانست! و ياد حرفِ بانمكترِ رضا اميرخاني ميافتي كه: وزير ارشاد، [در جريانِ مجوز دادن به رمان «بيوتن»] لوطيگري كرد! چهطور اين حرف را هضم ميكني؟!
«كافه پيانو» (كارِ پرسروصدايِ فرهاد جعفري) را، عليرغم قيمتِ زيادش، ابتياع ميكني... و به حرف فرهاد جعفري فكر ميكني كه مردم ما، چند هزار تومان، پول پيتزا ميدهند، چرا همانقدر خرج كتاب نكنند؟ لابد به همين دليلست كه قيمتاش اينقدر زيادست... از نشر چشمه بيرون ميزني و از جلويِ نشر ني (كه مجموعهيِ «صد سال سينما : صد فيلمنامه» اش برايات خاطرههايِ دلانگيزي را تداعي ميكند و به اينهمه حّسن سليقه در طراحي اين مجموعه، غبطه ميخوري) عبور ميكني... برعكس چشمه، خلوتِ خلوتست... تا ميدان «وليعصر»، پيادهروي ميكني... تابلويِ سينما قُدس، يكي از اين فيلمهايِ بندتنبانيِ روز را تبليغ ميكند، كه فرقشان با سريالهاي آبكي تلهويزيون، هرزهنگاريِ پنهانشانست.
به مقصد «تختطاووس»، سوار تاكسي ميشوي؛ هنوز چند خط از فصل يازدهم سفر شب را نخواندهاي كه بغلدستيات با اعتمادبهنفسي كه به وقاحت پهلو ميزند، ميگويد: «ممكنه كتابتونو ببينم؟» و دومرتبه، توهم توطئه! چند دقيقهاي، كتاب را برانداز ميكند و بعد، پسات ميدهد... توي كيفاش را ميكاود و چند برگهي A4 به تو ميدهد و ميگويد: «اين مقالهيِ منه، راجع به شعر نو... خوشحال ميشم بخونيد و نظرتونو بگيد» ... نفسي بهراحتي ميكشي... اين يكي مامور نيست! مقاله را سرسري نگاه ميكني؛ نامهايي مثل شاملو، اخوان، فروغ، نيما و... بهچشمات ميخوردند...
ابتدايِ خيابان «لارستان»، از دوست اديبات، خداحافظي ميكني و به او قول ميدهي در اسرعوقت، سري به دانشكدهيِ ادبيات دانشگاه تهران بزني و گپ و چاي و سيگار... مدّتهاست كه گذرت به كتابفروشي «داروك» نيافتاده؛ روبهروي كتابفروشي كه ميايستي، جا ميخوري... زنان و مرداني را ميبيني كه پشت ميزهايي، مشغول نوشيدن از فنجانهاشان هستند؛ فكر ميكني اشتباه گرفتهاي... مغازههايِ اطراف را نگاه ميكني... نه، همه سرجايشان هستند... فقط اينكه، كتابفروشي، تبديل شدهست به كافه! از خودت ميپرسي آخه چرا؟! و خودت به اين سوال احمقانهات، جواب ميدهي... آنقدر دَمَغ ميشوي كه به كتابفروشي ديگري كه توي لارستانست سر نزني؛ همان كتابفروشياي كه مجبور شد بنا به دستور نميدانم كجا، فيلمهايِ اينگمار برگمن و آنتونيوني و برتولوچي را از پشت ويتريناش جمع كند...
با اوتوبوسهايِ «رسالت- مطهري» خودت را به خانه ميرساني... توي راه، به كتابهايي كه مخصوص اوتوبوسست و شهروندان محترم نبايد آنها را خارج كنند، نگاهي مياندازي... كتابهايي در تيراژ بالا، باكاغذ مرغوب، و البتّه مجاني! ياد دوست نويسندهات ميافتي كه براي جوركردنِ يك ميليون تومان پول، چهقدر تقلا كرد تا بتواند كتاباش را چاپ كند، در تيراژ دوهزارتا! دو هزارتا براي هفتاد ميليون جمعيّت!
تا به خانه ميرسي، مادربزرگات، با آن چهرهيِ خندان و مهرباناش، كتابها و روزنامه را دستات ميبيند و ميگويد: «چرا واسه اين چيزا پول ميدي، پولاتو جمع كن، سكه بخر براي روز مبادا!» و تو، فقط ميتواني به نشانهي تاييد، سر تكان دهي و لبخند بزني...
كسي كه تا حالا به يك خربزه هم لگد نزده،
از من انتقاد نكند!
1/ «اميرِ قلعهنويي» ، از تصميمِ «عليِ دايي» ، راجع به باشگاهها و تيمِ ملي، انتقاد ميكند؛ با دُرستي يا نادُرستيِ تصميمِ دايي و مُحتوايِ نقدِ قلعهنويي كاري نداريم؛ اما عليِ دايي، به جايِ آنكه پاسخِ قلعهنويي را با استدلال و منطق بدهد، به شخصيت او حمله ميكند و تواناييهايِ او را زيرِ سوال ميبرد و تلويحا ميگويد آقايِ فلاني، با اين كارنامه، حقِ انتقاد از من را ندارد.
2/ «محمدِ مايليكُهن» از «افشينِ قطبي» انتقاد ميكند؛ قطبي سكوت ميكند و روزنامهها مينويسند كسي كه باعثِ سقوطِ چند تيم از ليگِ برتر به دستهيِ پايينتر شده، حق ندارد از قهرمانِِ ليگ، انتقاد كند.
3/ شيخ «حسنِ روحاني» ، عملكرد دولتِ نُهم را در سه سال گذشته، نقد ميكند؛ «قاسمِ روانبخش»، از حاميانِِ دولت، اين نقد را برنميتابد و اعلام ميكند بهتراست روحاني، نامزدِ دورهيِ دهمِ رياستِ جمهوري شوند، تا «وزنِِ سياسي» ايشان، در جامعه، مشخص شود و صريحا، اعلام ميكند، شخصيتي با اين كارنامه، حقِ نقد دولتِ آقايِ «احمدينژاد» را ندارد.
4/ ...
5/ و اين انگار تبديل به يك عادت شده: نقد را با نقد پاسُخ نميگوييم؛ نقد را با توهين و فُحش و فرافكني جواب ميدهيم؛ بيشتر از آنكه مُحتوايِ نقد مهم باشد، نقاد مهم است؛ قبل از خواندن نقد، به امضايش نگاه ميكنيم تا پيشاپيش، حُكممان صادر شود و صلاحيت منتقد را، از اساس مُنكر شويم... چه سهل است فرار از پاسخگويي، وقتي در مقام يك مربيِ نيمهمودبِ فوتبال، به كنايه ميگوييم: كسي كه تا حالا به يك خربزه هم لگد نزده، يا يك عكس با شورتِ ورزشي ندارد، از من انتقاد نكند!
داستانكِ «يك روزِ تابستاني» را در گاهشمار انزجار بخوانيد
محافظه كاري
مقالهيِ «صدايِ مردم،صدايِ اعتراض» در ماهنامهيِ «گزارش» چاپ نشد؛ در عوض مقالهاي چاپ كردهاند با عنوان «يوگا؛ راهي به سويِ كمال و ارتقايِ شخصيت» ... يكي از خوانندهگانِ مجله، نامه نوشته كه :«من نزديك به چهار سال است مجلهيِ گزارش را مطالعه ميكنم [ ...] مجله نسبت به سالهاي پيش محافظهكارتر شده است ... » (ماهنامهيِ گزارش؛ شمارهيِ 199)
اوراقِ ضاله
يك حسابِ سرانگشتي، حاليم كرد كه اگر يكي دو ساعتي، تويِ پيادهروهايِ خيابانِ انقلاب، سوتزنان، قدم بزنم و پيهِ خاكيشدن كفش و لباسها را به تن بمالم، دويستسيصد هزارتوماني كاسب خواهمبود! البته قرار نيست «ورق» و «عرق» حراج كنم، اما كاسبياي كه مي خواهم راه بيندازم، درآمدي كمتر از فروشِ آلات و موادِ ممنوعه ندارد!
شغلِ تازهيِ من، فروشِ نيمه پنهانِِ يك مشت «اوراق ضاله» است؛ يك سري كاغذِ نفرينشده، كه مشتريهايِ دست به نقدِ زيادي دارد ... كتابخانهام را كه نگاه ميكردم، ديدم از اين اوراق، كم ندارم: داييجان ناپلئون، بوفِكور، علويهخانم، ديوان ايرجميرزا، دلبركان،همسايهها،عقرب روي پلههايِ راهآهنِ انديمشك(استاد آبكنار! من را عفو كنيد!) و ... هر كدام از اينها هم، چند اسكناسِ سبز ميارزد؛ تازه اصلشان از زيراكسشان گرانترست!
باري محل كار تازهام، ميدان انقلاب است؛ خوانندهگان اين وبلاگ هم اگر در ابتياعِ «جنس» مورد نظر خود، به مشكل برخوردند، من برايِ خدمترساني آمادهام؛ باشد كه قدمي در راهِ اعتلايِ فرهنگ و هنرِ اين مرز و بوم برداريم!
مردمانِِ فرهيخته
در وبلاگي خواندم: «ارشاديها مي خواهند خواندن قرآن و كتب ادعيه را نيز در سرانهيِ مطالعه لحاظ كنند تا بلكه بتوانند سرانهيِ دو دقيقه در شبانه روز را بالاتر ببرند.»؛ خبر حيرتانگيزيست اما از دولت نهم، بعيد به نظر نميرسد! پيشنهاد من اين است كه مطالعهيِ قبض برق و نوشتههايِ پشتِ بليتِ اتوبوسِ واحد و بيلبوردهايِ تبليغاتي و برچسبِ محصولاتِ غذايي (مثلا مواد تشكيلدهنده: رب گوجهفرنگي، شكر، ...) و ... را هم لحاظ كنند؛ آن وقت احتمالا از نظر سازمانهايِ جهاني (مثل يونسكو) جزو فرهيختهترين كشورها معرفي ميشويم!
و حالا چه اشكالي دارد كساني را كه در خانه، فيلمهايِ تازه اكران شده را تماشا ميكنند، جزو سينماروها به حساب بياوريم؟!
صدايِ مردم ، صدايِ اعتراض
يكم/ كساني كه دستي در آموزشِ شيوههاي داستاننويسي دارند، به جوانها توصيه ميكنند براي يافتنِ «موضوع» براي نوشتن، صفحهي «حوادث» روزنامهها را از دست ندهند؛ اين صفحه، پُر است از روايتِ ماجراهايِ مختلف، كه موضوع مشتركشان قتل، خيانت، دزدي و چيزهايي از اين دست است؛ داستان واقعيِ زني كه كودك خردسالش را زنده به گور ميكند؛ مردي كه دست به كشتارِ سريالي ميزند؛ فردي كه با جعل عنوانِِ مامور پليس، كلاهبرداري ميكند و ... .
اما به نظر ميرسد ستونِِ «ارتباطات مردمي» (ستوني كه پيامهايِ خوانندهگان را منعكس ميكند)؛ بيشتر به كار يافتن موضوع و به تحرك واداشتنِ ذهنِ خلاقهيِ نويسنده ميآيد؛ در اين ستون، مخاطبان روزنامه، كه طيف وسيعي از شهروندانند، معضلات متنوع و رنگارنگ خود را مطرح ميكنند؛ اين مشكلات، گاه عميق، فراگير و پيچيده است (مثل پيامهايي با موضوع فقر، بيكاري، گراني، اعتياد و ...) و گاهي به نظر روزمره، سطحي و حتي «زرد» ميآيد (مثل پيامهايي راجع به انتقاد از مربي تيمملي فوتبال) ... به اين ترتيب، اين ستون، آيينهاي برايِ انعكاس خواستهها، نظرها،ايدهها و مشكلات بغرنج و پيچيدهي شهروندان جامعه است كه بايد به گوش مسولان، نهادها و سازمانهاي موثر برسد.
و درست به دليل تنوع، عينيت و فراگيري بيشتر موضوعات ستون پيامهاي مردمي، نسبت به سوژههاي صفحهيِ حوادث است كه من اين ستون را ترجيح ميدهم(اگر چه نبايد از روايتهايِ تكاندهندهيِ صفحهي حوادث، كه بخشي از واقعيات اجتماعي را بازميتاباند، به سادهگي گذشت) ... شهروندان، بيشتر از آنكه با قتل و دزدي سر و كار داشته باشند، با سياست، اقتصاد، فقر، گراني، و البته عوالم هنر و ورزش سروكار دارند؛ و از طرف ديگر، نويسنده كسي است كه شرايط زيستي/اجتماعي مردم كشورش را درك ميكند، با حرفها و نظرها و ايدهها و البته مشكلاتِ بيپايانشان آشناست و خود را فردي جداي از بافت اجتماع نمي داند و به قصد نمايش معضلاتِ تمامناشدنيِ جهانِ آشنايِ پيرامونش مينويسد.
دوم/حرفها و نظرهايي كه همهگيمان، در تاكسي، اتوبوس، قطارهايِ مترو، صف نان و ... شنيدهايم و ميشنويم، بالقوه، يك «پيام مردمي» براي روزنامهها هستند؛ هر چند خامدستانه، فاقد استدلال محكم و البته (به سياق ادبيات «مدشده»ي اين روزها) «غيركارشناسي» محسوب شوند؛ رفتار همهگي آنها قابل اعتناست: پيرزنانِ فرتوتي كه از وضع آشفتهي سازماندهيِ بازنشستهگان مي نالند؛ زنهايِ ميانسالي كه از افزايش قيمت مواد شوينده گله ميكنند؛ مرداني كه عصبيتِ ناشي از يك روز سرشار از تنش و درگيري با اربابرجوع را با جملاتي پرخاشگرانه به نمايش ميگذارند؛ سلطنتطلباني كه با كراواتِ آويخته، دم از فراواني و ارزاني پيش از انقلاب ميزنند؛ ثروتمنداني كه ترافيك و شلوغي و ازدحام، كلافه و مضطربشان كرده و مهمتر و غمانگيزتر از همه، جوانانِ البته خندهرويي كه در پسِ لبخندشان، ردِ واهمهاي از آيندهيِ نامعلوم و نااميدي پيداست ... .
سوم/ يك حكومت، چه ساز و كارهايِ آگاهانه و ناآگاهانهاي براي شنيدن صداي ملتش دارد؟ چگونه مي تواند با درد و رنج ملتش آشنا شود؟ چگونه ميتواند از ناكارامديها آگاهي يابد؟ آيا معدود نفراتي كه اجازهيِ شرفيابي خدمت رئيس حكومت را پيدا ميكنند و از مصائبشان ميگويند، نمايندهيِ همهي مردماند؟ چند درصد از مردم، فرصت ملاقات با رئيسِ حكومت و وزرا و مسئولان را مييابند؟
چهارم/ رمان، فيلم، نمايش، موسيقي، شعر و ...، قدرتِ بازنمايي و به رخ كشيدن مصائب را دارند؛ دردها را عريان ميكنند؛ رنجها را به تصوير ميكشند؛ و حالا، اينجا، زياد هم تفاوت ندارد موضوع اثر هنري از كجا آمده: از صفحهي حوادث، يا از ستون پيامهاي مردمي يا اصلا مستقيما از يك ديالوگ در اتوبوس يا تاكسي ... ؛ اما از كدام رمان، فيلم يا نمايش حرف ميزنيم؟ رماني كه مجوز نشر دارد و اجازهيِ پخش ندارد؟ فيلمِ مثلهشده يا در نوبت اكران فراموش شده؟ نمايش در محاقمانده؟ موسيقي توقيف شده؟ از كدامشان حرف ميزنيم؟
و به اينها، رسانههايِ مستقل و غيردولتي را كه قرار است انتقاد كنند و از مصائب و مشكلات بگويند و اينها را به گوش اهالي قدرت برسانند، اضافه كنيم؛ اما نه آن رسانهيِ نحيفي كه مجبور باشد پيام يك شهروند را به اين بهانه كه ممكن است براي فلان مقام برخورنده باشد، سانسور كند و البته مدام تحت فشار باشد تا جوابيهيِ تهديدآميز فلان وزارتخانه و سازمان را چاپ كند.
هنرمندان، روزنامهنگاران و البته مردم، تا كجا مجازند انتقاد كنند و از مصائب و مشكلات بگويند؟
[اين يادداشت، در شمارهيِ مردادِ 1387 مجلهيِ «گزارش»؛ به چاپ رسيده است]

